محسوب می شود، تأمین سلامت روان افراد جامعه است. هر جامعه ای موظّف است سلامت روان افراد خود را تأمین نماید. بهداشت روانی بخش عمده ای از بهداشت عمومی به شمار می آید. بهداشت روانی علاوه بر اینکه هدف هر جامعه ای به شمار می آید، معیاری برای سلامت فرد نیز محسوب می گردد. این اصطلاح دارای معانی متعددی است که از جامعه ای به جامعه دیگر، فرهنگی به فرهنگ دیگر و از فردی به فرد دیگر متفاوت است، به همین دلیل، در روان شناسی، الگوها و دیدگاه های متفاوتی نسبت به بهداشت روانی وجود دارد. نظریه های موجود درباره سلامت روان در تعریف “بیماری روانی” و “سلامت روان”، الگوها، نظریه ها و دیدگاه های متعددی ارائه گردیده است. که در اینجا به چهار الگو و دیدگاه عمده و اساسی به صورت اجمالی و مختصر اشاره می شود. این چهار الگو به ترتیب عبارتند از:
در ذیل، به این الگوها و دیدگاه های عمده اشاره می گردد:
?. الگوی پزشکی و روان پزشکی ?. الگوی رفتارگرایی ?. الگوی روان کاوی (فرویدی)
?. الگوی انسان گرایی.

۲-۶-۱- .الگوی پزشکی و روان پزشکی
در این الگو، بهداشت روانی به معنای عدم وجود و حضور علایم بیماری است. بر اساس این الگو، انسان سالم کسی است که نشانه های بیماری در او دیده نمی شود، همان گونه که انسان سالم از حیث جسمانی کسی است که نشانه های بیماری مثل درد، تب و لرز در وی به چشم نمی خورند. طبق این دیدگاه، هدف انسان و جوامع انسانی رهایی و خلاصی انسان از نشانه های بیماری است. در این الگو، نشانه ها و پدیده هایی از قبیل اضطراب، وسواس، افسردگی، توهّم و هذیان، و پرخاشگری کنترل نشده، نشانه بیماری محسوب می شوند و اگر در کسی یافت شوند آن فرد نابهنجار و غیرطبیعی (مریض و ناسالم) است و چنانچه در فردی یافت نشوند این فرد سالم، طبیعی و بهنجار محسوب می گردد. صاحبان این دیدگاه عوامل فیزیکی و بیولوژیکی را پایه هستی بشر می دانند و معتقدند: تمام حالات ذهنی و فکری بشر زیر بنای مولکولی و سلولی دارند (گنجی، ۱۳۸۰).
برخی از پیش فرض های عمده این دیدگاه را می توان در چند مورد خلاصه کرد:
?. فرد بیمار، ناتوان است و درمان بدون مداخله مستقیم امکان پذیر نیست.
?. بیماری های روانی و به طور کلی، بیشتر ویژگی های رفتاری وروان شناختی انسان مشخصاً قابل طبقه بندی هستند و در نتیجه، بیماری ها و افراد مبتلا به بیماری را می توان در گروه های مشخص قرار داد.
?. به دلیل آنکه افراد را می توان در طبقات و دسته های مشترکی قرار داد، پس روش هایی که برای درمان یک بیماری خاص کاربرد دارند، برای افراد مبتلا به آن بیماری نیز مشترکند.
?. هرچند ابعاد وجودی انسان به چند بعد جسمانی، روانی و اجتماعی تقسیم می شوند، ولی تأکید اساسی بر بعد جسمانی است(شهیدی، ۱۳۸۱).
دیدگاه مزبور، که به مکتب “زیست گرایی” نیز شهرت دارد، در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را برای بافت ها و اعضای بدن قایل می شود. این مکتب، که پایه اصلی روان پزشکی را تشکیل می دهد، بیشتر بر بیماری روانی توجه دارد، نه بهداشت روانی، زیرا بیماری روانی را جزو سایر بیماری ها به شمار می آورد. روان پزشکی، که در اواخر قرن هجدهم شاخه ای از پزشکی شناخته می شد و به درمان بیماری های روانی می پرداخت، از بیماری روانی مفهوم عضوی را در نظر می آورد. همان گونه که اشاره شد، دیدگاه روان پزشکی برای تبیین بیماری روانی به پدیده ها و اختلال های فیزیولوژیک اهمیت می دهد. این دیدگاه از علم پزشکی الهام می گیرد، زیرا علم پزشکی معتقد است: بیماری جسمی در اثر بی نظمی در عملکرد یا در خود دستگاه به وجود می آید. دیدگاه “روان پزشکی” درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد، معتقد است: اگر رفتار شخص از هنجار منحرف شود، به این دلیل است که دستگاه روانی او اختلال پیدا کرده است. بنابراین، فرض بر این است که در آینده نوعی نقص در دستگاه عصبی او کشف خواهد شد و همه اختلال های فکری و رفتاری بر اساس آن قابل تبیین خواهند بود. به دلیل آنکه دیدگاه “روان پزشکی” درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد، طبق این دیدگاه، بهداشت روانی عبارت است از: نظام متعادلی که خوب کار می کند(گنجی، ۱۳۸۰).
۲-۶-۲- الگوی روان کاوی۲۹ (فرویدی)
زیگموند فروید، بنیانگذار مکتب “روان کاوی”، در اصل یک پزشک بود. به همین دلیل، روان کاوی به آسانی از سوی روان پزشکی پذیرفته شده است. علاوه بر این، مکتب “روان کاوی” و مکتب “زیست گرایی” شباهت هایی با هم دارند. “روان کاوی” مثل “زیست گرایی”، بر مفهوم “تعادل۳۰” (عدم تعارض) بین ساخت ها، تشخیص و درمان استوار است. درباره بهداشت روانی، مفاهیم روان کاوانه زیادی وجود دارند و برخی از شاگردان فروید از اندیشه اصلی او فاصله گرفته اند تا نظر خاص خود را ارائه دهند (گنجی، ۱۳۸۰).
از دیدگاه فروید، “سلامت روان” به معنای سازگاری فرد با خود و با خواسته ها و فشارهای جامعه است. وی اعتقاد دارد: شخصیت انسان دارای سه بخش یا سه ساختار به نام های بن۳۱،است. ایگو۳۲ (من)، که مدیر اجرایی شخصیت است و مسئولیتش حفظ تعادل آن می باشد، همواره از طرف اید (بن)، سوپرایگو۳۳ (فرامن) و محیط تحت فشار قرار می گیرد. چنانچه ایگوی فرد تضعیف گردد، قدرت اجرایی و مدیریتی اش را از دست می دهد و در نتیجه، تعادل شخصیت به هم خورده، در نهایت، انسان به ناسازگاری مبتلا می گردد. به عقیده فروید، فرد ناسازگار یعنی: کسی که سلامت روان خود را از دست داده و دچار بیماری گردیده است.
در نظام ارزشیِ این الگو، هدف نهایی سازگار کردن و سازگار شدن فرد با خود و با جامعه ای است که در آن زندگی می کند، جامعه هر چه می خواهد باشد! فرد سالم هم کسی است که در جامعه اش زندگی کند، بدون اینکه تعارضی بین روان و ذهن او و جامعه اش به وجود آید. بنابراین، کسی که با خود و جامعه اش سازگار باشد و با آنها در ستیز و تعارض به سر نبرد، بر چسب سلامت می خورد، و کسی که نتواند با خود و جامعه خویش سازگار شود و با آنها تعارض و درگیری داشته باشد، جامعه هر چه باشد، برچسب بیماری و مرض می خورد. به هر حال، تمام تلاش و هنر این نظام آن است که به افراد آموزش دهد چگونه با خود و جامعه خود سازگار شوند، و به بیماران نیز این بینش را بدهد که علت ناسازگاری شان با جامعه و مقاومتشان در برابر آن چیست.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد درمورد آسیب دیدگی

۲-۶-۳- الگوی رفتارگرایی۳۴
طبق این الگو، سلامت روان به معنای وجود رفتار سازگارانه و عدم رفتار ناسازگارانه است. “رفتار سازگارانه” رفتاری است که فرد را به اهدافش برساند و “رفتار ناسازگارانه” رفتاری است که فرد را از رسیدن به اهدافش باز دارد. بر اساس چارچوب این دیدگاه، فرد سالم کسی است که در جامعه طوری رفتار کند که به اهدافش برسد. حال اهداف چه باشند و جامعه چه جامعه ای باشد، فرق نمی کند و چندان اهمیتی ندارد. بیمار هم کسی است که رفتارش او را به اهدافش نرساند. تلاش و هدف نهایی این الگو و نظام ارزشی آن این است که شیوه های رفتار سازگارانه و رسیدن به اهداف را به افراد آموزش دهد. در الگوی رفتارگرایی، اهتمام بر این است که فرد به هدفش برسد، فرقی نمی کند که این هدف خوب باشد یا بد، و درکنارش حق دیگران ضایع شود یا نشود!
این تعریف از “سلامت روان” یکی از رایج ترین تعاریف بهداشت روانی است که در عصر کنونی به چشم می خورد و متعلّق به یک نظام ارزشی و یک مکتب روان شناختی است که به مکتب “رفتارگرایی” (اصالت رفتار) معروف است.

۲-۶-۴- الگوی انسان گرایی۳۵
روان شناسی “انسانگرا” الگویی از سلامت روان را ارائه می دهد که با سه الگوی پیشین تفاوت فراوانی دارد. در این الگو، بر طبیعت و جنبه های مثبت انسان و فعّال بودن وی تأکید می شود. طبق این الگو، “سلامت روان” به معنای رشد، شکوفاسازی و تحقق استعدادها و نیروهای درونی انسان است. از چشم انداز این الگو، انسان سالم کسی است که استعدادهای خود را شکوفا سازد و به کمال مطلوب و ایده آل برسد. در نظام ارزشی این الگو، هدف و هنر انسان رسیدن به کمال و شکوفاسازی تمام استعدادهای ذاتی و درونی وی است.
در دیدگاه “انسانگرا”، انسان با یک سلسله متنوع از استعدادها و نیروها متولّد می شود که روی هم رفته، به “طبیعت انسان” معروف است. این نیروها عبارتند از: هوش، نیازها و غرایز، معنویات و الهیّات، عاطفی بودن، اجتماعی بودن و مانند آن که بر اساس این الگو، تمام آنها، هم سالم هستند و هم مثبت. همه انگیزه انسان و اصلی ترین انگیزه وی نیز شکوفاسازی این نیروهای سالم و مثبت است. طبق این الگو، انسان کلّیتی است متشکل از روح و جسم (تن و روان) که همواره به طرف خودشکوفایی و کمال در حرکت است. این دیدگاه بر خلاف سه دیدگاه قبل، انسان را ذاتاً سالم، مثبت و فعّال می پندارد که با اراده، اختیار و مسئولیت خودش، اعمال و کردارش را انجام می دهد. وی مسئول سلامت خویش است و اگر هم مریض شود، خودش باید در درمانش فعّال و تصمیم گیر باشد.
از میان روان شناسان انسانگرای معروف، می توان به چهره هایی همچون گوردن آلپورت۳۶، کارل راجرز۳۷، آبراهام مزلو۳۸ و تا حدّی اریک فروم۳۹ و دیگران اشاره نمود.
۲-۷- نظریه های موجود درباره رضایت شغلی:
به دلیل اهمیت رضایت شغلی، نظریه های متعددی درباره آن مطرح شده است که به شرح زیر به توضیح هر یک پرداخته می شود:
۲-۷-۱- نظریه بروفی۴۰
۲-۷-۱-۱- نظریه نیازها۴۱ : میزان رضایت شغلی هر فرد که از اشتغال حاصل میشود به دو عامل بستگی دارد: اول : چه مقدار از نیازها و به چه میزانی از طریق کار و احراز موقعیت مورد نظر تامین می گردد. دوم: چه مقدار از نیازها و به چه میزانی از طریق اشتغال به کار مورد نظر تامین نشده باقی می ماند. نتیجه ای که از بررسی عوامل اول و دوم حاصل میشود میزان رضایت شغلی فرد را معین می کند.

۲-۷-۱-۲- نظریه انتظار۴۲ : انتظارات فرد در تعیین نوع و میزان رضایت شغلی وی بسیار موثر است. اگر انتظارات فرد از شغلش خیلی زیاد باشد ، درنتیجه رضایت شغلی معمولا دیرتر و مشکل تر حاصل می گردد. لذا رضایت شغلی مفهومی کاملا یکتا و یگانه و انفرادی است و باید در مورد هر فرد بطور جداگانه عوامل و میزان و نوع آن مورد بررسی قرار گیرد.

۲-۷-۱-۳- نظریه نقش۴۳ : در این نظریه به دو جنبه ی اجتماعی و روانی توجه میشود. در جنبه اجتماعی تاثیر عواملی نظیر نظام سازمانی و کارگاهی و شرایط محیط اشتغال در رضایت شغلی مورد توجه قرار می گیرد. این عوامل همان شرایط بیرونی رضایت شغلی را شامل می شود. جنبه ی روانی رضایت شغلی بیشتر به انتظارات و توقعات فرد مربوط می گردد.

۲-۷-۲- نظریه کورمن۴۴:
۲-۷-۲-۱- نظریه کامروائی نیازی۴۵ : نظریه کامروائی نیازی که بیشترین شباهت را به نظریه مشوق

دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید